جواد قاسمی | داستان‌نویس
دریا بر انزلی می‌بارید
راننده‌ی تاکسی گفت: «بند نمی‌آد.» گفت: «هوا تا فردا خرابه.»
چه می‌گفتم. سال‌هاست به هوای بارانی می‌گوییم «خراب»!
مجری رادیوگیلان از نشاط گفت و باران و برکت.
هرچه از میدان مالا دورتر شدیم، باد و بارش شدت بیشتری می‌گرفت. دانه‌دانه‌ی باران که بر آسفالت خیابان می‌شکست و چند دانه می‌شد. برف‌پاک‌کن می‌رفت و برمی‌گشت و گمرک و پل و مصلی شفاف می‌شد. از شیب پل غازیان بالا رفتیم، با صدای لاستیک‌ها بر خیابان خیس. می‌شد فهمید راننده از چه خواهد گفت الان. این روزها نقل هر محفلی بود. دختر کایاک‌ران تیم ملی که از تمرین برنگشته بود و دوستانش ردش را تا زیر همین پل نشان داشتند.
ـــ امیدی نیست...
نمی‌شد فهمید راننده جمله را خبری گفت یا پرسشی. بخار شیشه را با پشت دست گرفتم. دریا سرد و سربی و مواج، قایق و لنج و لوتکا را کج‎و‎مج می‌کرد و به اسکله‌ی خیس و خلوت می‌کوبید. می‌گفتند غواص فرستادند بی‌ثمر؛ جوان‌های محلی کنج وکناره‌ها را می‌کاوند؛ ماهیگیران میان پایه‌ی پل‌ها و میان نیزارهای مرداب را؛ و هیچ نمی‌یابند. راننده گفت: «دهنه‌ی مرداب به دریا، توی گرداب، پیر صیادش کم می‌آره؛ بیچاره دختر جوان مردم...»
تیغه‌ی برف‌پاک‌کن، باران را یک‌وری جمع می‌کرد و شتک باران در باد از شیشه جدا می‌شد. راننده باز هم گفت و گفت. حوصله‌ی تمرکز روی حرف‌هایش نداشتم. حالا لابد دختر جوان برای چند روز قهرمان می‌شد؛ برای مردمانی که عشق به قهرمان‌پروری در حافظه‌ی تاریخی‌شان موج می‌زند. لابد توی انشای مدرسه‌اش می‌نوشته می‌خواهم قهرمان بشوم. البته همه‌مان روزی روزگاری آرزویمان بود که قهرمان بشویم یا مهندس یا دکتر، اما نه مثل من کارمند بانک. راستی چرا هیچ بچه‌ای توی انشای می‌خواهید چه‌کاره  بشوید، نمی‌نویسد کارمند بانک!
راننده، بقیه کرایه را گرفت سمتم: «گشتن فایده نداره. با این باد و طوفان، دریا که آروم بشه جنازه رو پس می‌ده به ساحل.»
جوانمرگی دختر، جوان‌های شهر را غیرتی کرده که به هر قیمتی پیدایش کنند. کارمند بانک که باشی و ریق رحمت را سر بکشی، دغدغه‌ی کدام جوان خواهی شد؛ همین آقای صدری وامانده، الان دغدغه‌ی کدام ذهن شده جز من که هنوز نمی‌دانم به‌عنوان یک رئیس بانک در حق آبدارچی بانک کوتاهی کرده‌ام یا تقدیرش همین بوده و من و بقیه کارمندان وسیله بوده‌ایم.»
راننده برای ماشین جلویی بوقی زد و فکر صدری از سرم پرید. ترافیک صبح عجیب بود و بی‌سابقه. از دور تابلوی شعبه مرکزی دیده می‌شد. هنوز بعد از یک هفته آمار ثبت نام، شعبه‌ی ما از زائران مکه تعریفی نداشت و جزء آخرین شعب جدول استان بودیم. این یعنی باید دوباره طرحی نو درانداخت تا آمار سامانی بگیرد. آمار سامان نگیرد یعنی تلاش نکرده‌ای، نه که نتیجه نداده؛ دقیقا یعنی تلاش نکرده‌ای. آمار بی‌رحم است.
سه سالی می‌شود که شعبه‌ی بازار بندر انزلی را تحویل گرفته‌ام و تا به الان شصت درصد رشد منابع دارم؛ سالی بیست درصد. بیست شاید برای انشای می‌خواهید چه‌کاره بشوید نمره حداکثری باشد، اما برای رئیس شعبه‌ای که کاندیدای انتقال به شعبه مرکزی است، بیست دیگر بیست نیست. پایان سال رئیس شعبه مرکزی بازنشسته می‌شود و با این آمار، نامزدی برای جانشینی او تقریبا از دست رفته است.
درِ آهنیِ مصلی بسته بود. از روی پل، صحنِ خلوت مصلی دیده می‌شد. عید قربان حتما غلغله بوده این‌جا. هر طور بود گردن صدری افتاد که بروشورها را صبح عید قربان بین نمازگزاران مصلی پخش کند. طرحش از عاشور بود و هرچه صدری مقاومت کرد که روز تعطیل کار دارد و نمی‌تواند و نمی‌شود، عاشور کوتاه نیامد تا درنهایت صدری تسلیم شد، با غرولند و شاید
بد و بی‌راه.
بد کارمندی نبود صدری؛ آرام بود و متواضع. تازه آمده بود شعبه‌ی ما. استخدام تهران بود، قراردادی. همسرش که فوت می‌کند، دست‌تنها می‌شود. ناچار برای نگهداری بچه‌ها برمی‌گردد شمال به امید مادر.
خدمتکار قبلی تا بود دریغ از یک صبحانه غیرتکراری. به قول عاشور: «قیافه‌مون شده بود بربری و چای‌شیرین.» صدری از مرز پنجاه گذشته بود و قند داشت و چربی و کلسترول. برای ما هم صبحانه‌ی رژیمی به‌راه می‌کرد. کاربرگ داشت برای روزهای هفته. تخم مرغ و سیب‌زمینی آب‌پز، دیگر روز آب نخود و میان‌وعده یکی‌یک لیوان شیر داغ، و برخی روزها چای سبز و دم‌نوش‌ها با اسامی خودساخته.
سر پلِ‌ غازیان ترافیک شد. از کاکایی‌ها خبری نبود در این باران. کجا می‌روند روزهای بارانی؟ اگر سفیدی فضله‌هاشان روی سراسر لوله گاز نبود، انگار هیچ‌وقت نبودند. سرِ صبح تجمع مردم و مسافرهای چتربه‌دست بود که زل زده بودند به دریا. چند نفری از روی نرده‌های پل کمر خم کرده بودند. جوان‌ها از لوتکا و قایق تور در آب می‌انداختند و تور خالی را جمع می‌کردند. لابد هر راننده‌ی تاکسی هم توی این ترافیک، داستان دختر را برای مسافرش یک‌جور روایت می‌کرد؛ هر کدام هم لابد یک خاطره از دختر یا تمرینات و مسابقات کایاک‌رانی داشتند.
صدری هم لابد همین‌جا گونی را در مرداب پرتاب کرده بود. از شب‌بیداریِ همیشگی گوشه‌ی آبدارخانه چرت می‌زد تا عاشور صدایش می‌کرد و برایش می‌خواند: «از در درآمدی و من از خود به‌ در شدم باباصدری!» و صدری سینی چای را می‌چرخاند.
عصرها و تعطیلات برمی‌گشت سماکی که پیشه‌ی بعد از شمال‌آمدنش بود، اما عاشور توانسته بود راضی‌اش کند عیدِ قربان برود مصلی و برگه‌های تبلیغات توزیع کند.
یک هفته پیش بود یا کمی بیشتر که طرح ثبت نام حج عمره کلید خورد. بخشنامه پشت اطلاعیه و اطلاعیه قبل از دستورالعمل. رقابتی درگرفت برای ثبت نام بیشتر و جذب منابع. بنا بود متقاضیان ثبت نام کنند و سپرده‌گزاری کنند و در بازه‌ی سه تا پنج‌ساله برای زیارت اعزام شوند. انباشت پنج‌ساله‌ی این تعداد سپرده، منابع ارزان و بی‌دردسری برای بانک‌ها بود. توی این رقابت هر شعبه دست و پا می‌زد که ثبت نام بیشتری داشته باشد و این یعنی جذب سپرده و منابع پایدار.
عاشور گفت: «رئیس، عمرا فکر می‌کردی من بشم وسیله‌ی این‌همه زائر خانه‌ی خدا. الان دیگه واقعا بانکداری شد بانکداری اسلامی.»
استقبال مردمی بس که زیاد بود و شلوغ شد، عاشور یک پیرزن را به اشتباه در کاروان دیگر ثبت نام کرده بود. اعزام کاروان‌ها هم‌زمان نبود. شوهرش نزدیک بود با عصا بر فرق عاشور بکوبد: «زنم تا نانواییِ سرِ کوچه تنها بره هفت تا آدم باید بچرخن پیداش کنن، بعد تو ثبت نامش کردی که با یه کاروان دیگه تنها بره صحرای عربستان؟»
توی این رقابت نفس‌گیر شعب برای ثبت نام، گفتیم چه کنیم ثبت نام بیشتر داشته باشیم؟ معاون گفت: «آخر وقت اداری جلسه‌ی فوق‌العاده تشکیل بدیم و راهکار بیابیم.» عاشور شد دبیر جلسه و پیشنهاد داد: «به جای جلسه‌ی فوق‌العاده، جلسه‌ی راهبرد هفتگی بشه برای حج عمره.» استدلالش هم چون بجا بود، مخالف نداشت: «جلسه‌ی راهبرد غیر از اضافه‌کار، حقِ جلسه هم داره.»
صدری راس ساعت دو، آخرین مشتری را بدرقه کرد. در را بست و کلید را توی قفل چرخاند. جلسه شروع شد. برای آن‌که رسمی نباشد، برخلاف جلسات راهبرد، به جای دور میز من، صندلی‌های چرخان تحویلداری را از پشت باجه‌ها کشیدیم و حلقه زدیم وسط شعبه. عاشور از جذب مشتری گفت، دیگری از تبلیغات گفت، معاون هم وقت را مناسب دید و طرح بازاریابی مویرگی خودش را یک ‌بار دیگر تشریح کرد. نتیجه همان شد که بود؛ کسی چیزی نفهمید. عاشور پیشنهاد داد: «مجوز باجه‌ی عصر بگیریم، صبح و عصر ثبت نام کنیم.»
صدری پنچر شد. راه‌اندازی باجه عصر برابر بود با تعطیلی بساط ماهی‌فروشیِ عصرها. عاشور داشت از باندهای پول، فرسوده‌کِشی می‌کرد تا پول‌های تازه را برای خودپرداز جدا کند. کش پول را دور یک بسته ایران‌چک کشید و رو به من گفت: «توی اطلاعیه اومده پاداش شعبه برتر ثبت نامی، کمک‌هزینه‌ی سفر به عتبات عالیاته، مگه نه؟»
بدون آن‌که تایید مرا بگیرد، رو به صدری گفت: «اگه ما شعبه برتر بشیم، پاداشش مال تو، برو حجاز ماهی سفید بفروش 
به اعراب.»
صدری ترجیح داد برگردد آبدارخانه. نگاه‌ها برگشت سمت عاشور. عاشور با صدایی که به صدری نرسد گفت: «اصلا می‌گم صدری لباس احرام بپوشه دم در بانک بخونه لبیک،
 اللهم لک لبیک.»
معاون بی‌اعتنا به حرف عاشور گفت: «از ارکان بازاریابی مویرگی، تبلیغاته. پیامک بدیم یا بروشور تبلیغاتی چاپ کنیم به نام شعبه.»
گفتم: «خوبه.»
عاشور گفت: «کجا توزیع کنیم؟»
معاون گفت: «خونه‌ها، ادارات، مساجد.»
عاشور گفت: «مصلی. پس‌فردا عید قربانه. همه‌ی حاجی‌های بالقوه اون‌جا جمع می‌شن.»
عاشور از طرح تکثیر و توزیع بروشورها حرف زد. صدری با تمام کم‌رویی زیر بار نمی‌رفت. تعطیلی عید قربان و پایان هفته مسافر می‌آمد و بازار ماهی‌فروشان جنب‌وجوشی داشت. سماک‌جماعت هم چشم‌به‌راه مسافر تهرانی که «سوف» و «آمور» را به نام «ماهی سفید» قالبشان کند. صدری عید قربان برنامه داشت از پره‌ی صیادان، ماهی به امانت ببرد زیر پلِ شنبه‌بازار و کنار دیگر سماکان، نانی کاسب شود. هیچ‌جور حاضر نبود صبح روز تعطیل برود برای پخش کاغذهای تبلیغاتی. رضایت صدری قوزی شده بود. عاشور چشم و ابرویی آمد که یعنی اون با من و همه می‌دانستیم که از پسش بر خواهد آمد.
آخر سر صورتجلسه تنظیم شد. دادیم بروشورها طراحی و چاپ شود. بنا شد صدری ظهر عید قربان ببرد مصلی و توزیع کند. عاشور لیست اعضا و فرمِ حق شرکت در جلسه را تکمیل و در سامانه‌ی اتوماسیون ثبت کرد.
چند روز بعد از عید، اول صبح، بیخودترین اتفاق ممکن پیش آمد؛ بازدید سرزده‌ی سرپرست استان و مسئول حراست از شعبه. راننده‌شان پیشاپیش جهید وسط شعبه و دوربین دیجیتال را نشانه رفت سمت درِ ورودی. آیین استقبال کلید خورد. سرپرست لبخندزنان رو به دوربین وارد شعبه شد. ما خودمان را هیجان‌زده نشان دادیم و سرپرست کیف کرد و حالی‌اش نشد که چند لحظه قبل عاشور، ردِ ماشینش را در خیابان زده بود و ما کت‌هایمان را از پشتی صندلی برداشته و پوشیده بودیم که یعنی شعبه‌ی ما خیلی مبادی آداب است.
عاشور همان بدو امر چنان از خلاقیت در تبلیغات گفت و طراحی و چاپ و توزیع تراکت میان نمازگزاران که حضور من به‌عنوان رئیس شعبه اصلا نمود نداشت. هرچند آمار تعداد ثبت نام شعبه تعریفی نداشت، اما برنامه‌ی بازاریابی ما برای جذب مشتری برایشان جالب بود. سرپرست گفت: «ببینید چرا طرح به این خوبی جواب نداده! چرا آمار ثبت نام بیشتر نشده! کسانی که تبلیغات دستشان رسیده چرا جذب نشدند؟ آسیب‌شناسی کنید.»
راست می‌گفت، چرا این‌همه تبلیغات جواب نداده بود؟ آمار همان بود که بود. آمار که نتیجه ندهد، یعنی تلاش نکرده‌ای. آمار بی‌رحم است.
حدود ساعت نُه بود شاید هم دَه که باران بند آمد. دو جوان بارانی‌پوش و گونی‌به‌دست آمدند بانک. از گونی آب می‌چکید. صدری پیِ درمانِ بچه‌اش در مرخصیِ ساعتی بود.
عاشور زیرِ لب گفت: «بوی آشوب ز اوضاع جهان می‌شنوم.» هر بار هم عاشور این را می‌خواند، مصیبت بود که آوار 
می‌شد سرمان. 
عکاس اول گیج سرک کشید سمت گونی نارنجی. جوان‌ها به حرف که آمدند، با اشاره‌ی مسئول حراست، عکاس هیجان‌زده شد و تنداتند و از زاویه‌های مختلف شروع کرد به عکس‌انداختن از گونی.
جوان‌ها با تور پی جنازه‌ی دختر کایاک‌ران بوده‌اند که در دهنه‌ی ورودی مرداب، این گونی از تورشان در آمده بود. از دولتیِ مسئولیت‌پذیری جوان‌ها، تمام بروشورهای تبلیغات بانک برگردانده شده بود به شعبه، درست وقتی که سرپرست و نماینده حراست و عکاسشان تماشاگر تمام این ماجرا بودند. چه تاکیدی هم داشتند جوان‌ها که مُهر بانک شما بود و برای همین شعبه‌ی دیگری نبردیم! تمام ماجرا چنان یکد‌فعه شد که همه غافلگیر شدیم.
نتیجه‌ی اصرار عاشور برای راضی‌کردن صدری شده بود این‌که بروشورهای تبلیغات به‌جای توزیع میان نمازگزاران، از همان پلِ نزدیک مصلی به مرداب انداخته شود. لابد بعد هم رفته بود پی سماکی‌اش. این‌که همه‌ی ما صدری را دوست داشتیم اصلا کافی نبود تا این کارش را توجیه کنیم. اصلا چرا توجیه؟ همه‌ی خلاقیت و تلاش ما از بی‌مسئولیتی‌اش بی‌ثمر شد. حالا که خوب فکر می‌کنم، حقش همین بود که اخراج شد. به قول عاشور، این هم عیدی بانک به صدری.
حواسم آن‌قدر درگیر ماجرای صدری شد که تاکسی از مقابل بانک گذشت. پیاده شدم. پا تند کردم تا کمتر خیس شوم. رسیده‌نرسیده عاشور امان نداد اثر انگشت ثبت کنم: «رئیس، خبر داری چی شده؟ جنازه‌ی دختر پیدا شده!»
ظاهرا به شنبه‌بازار سر زده بود تا اخبار جدید داشته باشد. صدری را هم دیده بود که بساط کرده. وضعیت جدید صدری برای خودش انگار خیلی فجیع نبوده و با آن کنار آمده، عاشور اما بدجور معذب بود. در هر صورت دیگر خیلی دیر شده بود. استخدام صدری قراردادی بود و موقت. حراست و کارگزینی هم، بی‌فوت وقت حکم قطع رابطه استخدامی و اخراج صدری را صادر کردند. شاید اگر فیلم و عکسِ تحویل گونی جلو چشم مدیر منطقه نبود، می‌شد کاریش کرد.
عاشور همان‌طور که ماجرای صدری را تعریف می‌کرد، با نخ پول، حلقه درست کرد، جوری که نخ وسط را که می‌کشید حلقه‌ی دار تنگ‌تر می‌شد تا بندِ بالایی انگشت حلق‌آویز شود. بعد رو به شست گفت: «این شانس بود صدری تو داشتی!»
عذاب وجدان داشت که چرا اصرار کرده بود روز تعطیل و عید قربانِ صدری را خراب کند و وسیله‌ی بیچارگی‌اش بشود. گفت: «صدری قربانی شد.»
حوصله نکردم بقیه‌ی روضه‌اش را گوش کنم. رفتم سمت آبدارخانه برای خودم چای بریزم. جای خالی صدری توی ذوق می‌زد. به جایش آن گونی تکیه داده بود به کنج دیوار، خشکیده و مچاله.|
۲۵ اسفند ۱۳۹۹ ۱۵:۱۶
کد خبر : ۵۳,۶۲۱

ارسال نظرات

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید