ایرج صغیری | داستان‌نویس |
زارسین و پری
گرچه بازار ماهی‌فروش‌ها رونق آغاز روز خود را از دست داده و حتی ساعتی از ظهر هم گذشته بود، اما هنوز هم نفس می‌زد. توی هوای دم‌کرده‌ی بندر بوی ماهی‌های نیمه‌گندیده و امعاء و احشایشان، که هنوز گوشه‌ی دکان‌ها مانده بود، قاطیِ شرجیِ قلب‌الاسد، شامه‌ی هر تازه‌واردی را به شلاق می‌بست. ماهی‌فروش‌هایی که مانده بودند، از حال رفته بودند و دیگر نیرو و طاقتی را که صبح برای جلب مشتری داشتند، انگار همراه ماهی‌های حسابی‌شان، همان صبح فروخته بودند. مشتری‌های این وقت بازار هم که اغلب تنگدست و بی‌چیزند، بی‌حال و بی‌دل و دماغ، اما انگار با تأنی، به وارسی ماهی‌های بازمانده و بادکرده می‌پرداختند.
«خلیلو زاراحمد» می‌خواست درِ کرکره‌‌ای دکانش را پایین بیاورد که چشمش افتاد به «عباسلی» که از نبش کوچه‌ی «مسجد پیرزن»1 به سمت بازار پیچیده و یکراست به طرف او آمد.
خلیلو با دیدن او در دکان را نیمه‌باز گذاشت، و رفت از توی پستوی دکان یک کیسه‌ی نایلونی پر از میگوهای ریز و ته‌مانده و چند دانه ماهیِ مید2 و کمی دل و جگر ماهی خارو را بیرون آورد، به دست عباسلی داده و یک اسکناس بیست تومانی ازش گرفت، اما عباسلی همین‎که کیسه را از خلیلو گرفت، از همان راهی که آمده بود، به طرف خانه‌اش برگشت. این عادت تقریبا هر روزش بود. این میگوها را برای طعمه‌ می‌خرید، به سر قلاب می‌زد و گوشه‌ای کنار دریا می‌نشست و به امید گرفتن یک ماهی بزرگ، قلابش را به دریا می‌انداخت و ساعت‌ها منتظر می‌نشست.
وقتی عباسلی به خانه رسید، رباب برای بچه‌ها ناهار کشیده بود: تیلیتِ کشک با مَنگک3 و رطب. او هم پای سفره نشست و چند لقمه خورد و بلند شد میگوها را توی کیسه‌ی کهنه‌ی برزنتیِ صیدش گذاشت. همین‌که آن را روی دوش انداخت، طبق معمول غرزدن‌های رباب شروع شد:
هر روز دریا، هر روز دریا! من نمی‌دونم تو این دریا چیه که بهتر از زن و بچه‌ی آدمه؟ کسی نیست بهش بگه، آخه مرد ناحسابی، الان سگ از لونه‌ش می‌ره بیرون که تو می‌ری؟ اگه برای ماهی‌گرفتنه ما نخواستیم؛ اصلا ما ماهی نمی‌خوایم... جلو همه اهل محل آبرومونو برد... همه‌ی زنا می‌گن شوهرت سرواسده4... دیوونه شده... عاشق دریا شده...
عباسلی هم با این‌که می‌شنید رباب نق و نوق می‌کند، اما لای زیری می‌گرفت و از خانه بیرون می‌زد. او می‌دانست اگر قرار باشد، سربه‌سر زنش بگذارد، کار به فحش و حتی به کتک‌کاری خواهد کشید. به همین دلیل نشنیده می‌گرفت، تا ماجرا کش پیدا نکند. شاید هم به این دلیل که می‌دانست رباب پربیراه نمی‌گوید. با این‌که مدت‌ها بود که به همین شیوه به ماهیگیری می‌رفت، ولی هنوز موفق نشده بود حتی یک ماهی درست و حسابی صید کند و در حقیقت وایه به دل مانده بود که یک روز مثلا «سبیتی»5 یا یک «راشگو»6 را به خانه بیاورد. همیشه حسرت دیگران را می‌خورد. وقتی توی قهوه‌خانه‌ی «عبدو» می‌نشست و به حرف‌های آدم‌های تیپ خودش گوش می‌کرد که از شاهکارهایشان در صیادی تعریف می‌کردند و این‌که موفق شده‌اند یک یا چند ماهی درست و حسابی بگیرند، بغض، تمام گلویش را می‌گرفت، سیگارش را با هیجان می‌کشید و مدام از خود می‌پرسید: چرا یه همچی ماهی سر قلاب ما نمیاد؟! و هر روز که دوباره شروع می‌کرد به ماهیگیری، پیش خودش فکر می‌کرد: «امروز حتما یه حمورِ7 درشت می‌گیرم.»
آن روز هم در آرزوی گرفتن یک ماهی درشت حمور از پشت آب‌انبارِ قوام گذشت و خود را به «تل عاشقان»8 رسانید، از صخره‌هایی که آشفته و هیولاوار در ساحل ولو شده بودند و از امواج توسری می‌خوردند، پایین رفت و روی یک تخته‌سنگ صاف جاخوش کرد و نشست. دو تا خیط9 و قلاب از کیسه‌اش بیرون کشید؛ اولی کوچک‌تر بود و مخصوص ماهی‌های متوسط، اما دومی بزرگ‌تر بود و ضخیم‌تر و درازتر، با قلاب‌های درشت که عباسلی هرگز شانس این را به دست نیاورده بود از آن‌ها استفاده جدی کند. یک مید را از کیسه‌ی طعمه‌اش بیرون آورد و با دقت سرِ قلاب درشتش شلال کرد. نوک تیز قلاب را توی چشم ماهی فرو برد و از گلویش بیرون کشید. دوباره زیر گلوی ماهی فرو برد و از طرف دیگر بیرون زد و به همین ترتیب زیگزاگ تمام قلاب را که تقریبا هم‌قد طعمه‌ بود، توی تمام تن ماهی دوانید، آن‌گاه آن را دور سر خود چرخانده و به سی‌متری جلویش انداخت. قلاب در فیروزه‌ایِ امواج غیب شد. سپس خیط کوچکش را که «شعومی» نام داشت آماده کرد، یک تکه میگو سر قلابش زد و این یکی را هم کمی نزدیک‌تر به دریا انداخت. همیشه ماهی‌های کوچکی مثل «گنگام» و «حواسیم» مزاحمش بودند و سر قلابش می‌آمدند و کُفر عباسلی را درمی‌آوردند. آن روز هم هنوز چند لحظه‌ای از انداختن خیط کوچکش نگذشته بود که ماهی‌ها نوک زدند و عباسلی قلاب را فوری بالا کشید. باز هم یک گنگام کوچولوی شلوغ! قلاب را از دهن ماهی بیرون کشید و آن را به دریا انداخت و خیطش را با طعمه‌ی جدیدی به‌سوی آن پرت کرد و با حسرت چشم به خیط بزرگش دوخت. خیط بزرگش خیطِ سبیتی نام داشت. به آن چشم دوخت و با همان حسرت اندیشید: «چه می‌شد اگر این خیط یک نوک درشت می‌خورد؟ یک نوک که بیخ بغلم درد بگیره، و بعد می‌کشیدمش بالا می‌دیدم که یک راشگوی سه‌کیلویی است؟»
همیشه به خیط سبیتی‌اش خیره می‌شد و چشم از آن برنمی‌داشت. مبادا یک ماهی حسابی نوک بزند و او غافل باشد. همان‌جور خیره به خیط، غرق خیالات خود می‌شد، اما هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که باز هم خیط کوچکش نوک خورد، دوباره کشید بالا: آه... باز هم گنگام.
ماهی کوچولوی گل‌باقالی را که آویزان از خیط، توی هوا تقلا می‌کرد، با دست گرفت و این‌بار بلندبلند با او حرف زد: آخه نیم‌وجبیِ عوضی، تو چرا از جونت سیر شدی؟ مگه مرضی داری میای سر قلاب؟ تو برو گم‌شو بذار او سبیتی‌های گردن‌کلفت بیان این میگوی خوشمزه رو بخورن. مگه دیوونه شدی با او دهن گشادت؟
و قلاب را با عصبانیت از حلق ماهی بیرون کشید، طوری که غمغوم گلوگاه ماهی از سر قلاب بیرون آمد. ماهی کوچولوی مرده را با غیظ پرت کرد توی آب و باز هم طعمه را عوض کرد و باز هم گنگام... دیگر حوصله‌ی عباسلی سر رفت، خیط شعومی‌اش را رها کرد و خیط سبیتی را توی دست گرفت و روی انگشت شهادت دست چپش گذرانید که هر تکان ناچیزی را حس کند. جایش را روی صخره خوش‌تر کرد. پاکت سیگارِ زر را از جیب پیراهنش بیرون آورده، نخی را روشن کرد و خیره به افق پیش‌ رویش غرق اندیشه‌های دور و درازش شد. بیشتر حرص می‌خورد و آرزو می‌کرد: می‌شه ما هم فردا توی قهوه‌‌خونه‌ی عبدو، یه نیمچه پزی بدیم که ماهی گرفتیم؟ اما او هرگز چنین امکانی نیافته بود. خودش شیفته‌ی شنیدن ماجراهای گرفتن ماهی‌های بزرگ بود. هر کسی که توی قهوه‌خانه از ماهیگیری حرف می‌زد، با حرص و ولع به او گوش می‌کرد و از راوی می‌خواست تا ریزه‌کاری‌ها را هم تعریف کند. روی همین علاقه ماجراهای بسیاری از صید و صیادی شنیده بود، اما میان این‌همه اتفاق، یک قصه برایش هم تکان‌دهنده بود و هم لذت‌بخش، که عباسلی هرگز آن را فراموش نمی‌کرد؛ قصه‌ای که «مندلی زارغلوم» برایش تعریف کرده بود.
قصه‌ی مندلی کوتاه و مختصر بود، اما همیشه عباسلی نزد خودش به قصه‌ی مندلی شاخ‌و‌برگ می‌داد. توی ذهنش تمام دقایق و لحظه‌های حادثه را مجسم می‌کرد. مثلا اگر مندلی دو جمله می‌گفت، عباسلی با کش‌دادن آن دو جمله، در ذهنش نیم‌ساعت قصه می‌ساخت و به مدد تخیل خود با تفصیل، لحظه‌های قصه را مزمزه می‌کرد؛ آن هم با چه کیفی! مندلی زارغلوم توی قهوه‌خانه‌ی عبدو تعریف کرده بود: سال‌ها پیش توی دهکده‌ی ساحلیِ شغاب، یه ماهیگیر فقیر زندگی می‌کرد که اسمش «زارسین» بود. او یه بلم10 کوچک داشت، و یه خیط و قلاب ماهیگیری که شب‌ها هداک11 می‌رفت و رزق و روزی زن و بچه‌هایش را به وسیله آن از دریا می‌گرفت و صبح زود هم برمی‌گشت خونه‌اش. یه شب مهتابی که زارسین مثل همیشه می‌ره دریا و خیطش رو می‌ندازه، یه‌دفعه متوجه می‌شه که خیطش تکون خورد، یعنی نوک خورد؛ یه تکون شدید، که بیخ بازوی زارسین درد گرفت و جرقه‌ای مثل برق‎گرفتگی دلش رو به لرزه درآورد. زارسین با دستپاچگی می‌خواد خیطو بکشه بالا که می‌بینه هرچی زور می‌زنه خیط جُم نمی‌خوره. اول تعجب می‌کنه، بعد فکر می‌کنه که حتما یه حمور قلابش رو خورده و رفته زیر گَسارا.12
بالاخره با هر جون‌کندنی بوده خیط رو می‌کشه بالا، اما با بالا‌کشیدن قلاب یه‌دفعه خشکش می‌زنه... می‌بینه به جای ماهی، یه پری دریایی رو صید کرده... پری روی فَنّه‌ی13 سینه می‌شینه و در حالی که با دستش دهنش رو گرفته بوده، آروم‌‎آروم شروع می‌کنه به گریه‌کردن.
و عباسلی خیره به آفتاب پیش‌ رویش که دیگر داشت نارنجی می‌شد، اندیشید که حتما: زارسین، مات و حیران پری را نگاه می‌کرد. اصلا نمی‌دانست چه‌کار باید بکند. آخر زارسین هرگز این‌همه زیبایی و معصومیت را یکجا ندیده بود. موهای پری طلایی بود‌ و شلال که تا زانویش می‌رسید. زارسین در عمرش این‌همه لطافت را ندیده بود. صورت پری مهتابی بود و کوچک. چشم‌های پری درشت بود، اما سبز نبود، لاجوردی بود. مثل آب‌های دریای غوی،14 مثل یک مطاف،15 با این‌که مهربان بود اما زارسین هرگز این‌همه آتش را یکجا ندیده بود. پری تا کمر یک زن بود اما آیتی بود از ظرافت. اگر روزی دریای غُوی و آفتاب ظهر مرداد و ماه شب چهاردهم ربیع‌الاول بتواند یکجا جمع شوند، چیزی می‌شود شبیه پری. پری از کمر به پایین ماهی بود با پلکه‌های ریز نقره‌ای براق. پلکه‌هایش در نور مهتاب برق می‌زدند، نه، آواز می‌خواندند. نیم‌تنه‌ی پایین‌ پری به شرّابه‌ای ختم می‌شد که مثل بادبزن فرنگی بود، مثل پیش نخل، مثل نسیم شمال از لای پیش‌های کپری در قلب‌الاسد.
زارسین کمی هول کرد. دست‌وپایش را گم کرده بود. نمی‌دانست فریاد بزند، آواز بخواند یا گریه کند. و یا پا پس بگذارد و خود را به آب بزند. اصلا نمی‌دانست چه کند، اما پری آن‌قدر حزین و جانسوز گریه می‌کرد که او نتوانست دیگر تحمل کند.
پس پاپایک16به پری نزدیک شد. قلاب را به‌آرامی و احتیاط از دهان پری بیرون آورد؛ آن‌قدر با احتیاط که انگار بخواهد ته‌سیگار روشنی را از انبار پر از باروت بیرون بکشد. بعد با گوشه‌ی لنگوته‌اش17 باریکه‌ی خون را از کنج لب پری پاک کرد.
پری مثل ابر بهاری گریه می‌کرد. و وقتی زارسین اشک‌های او را از روی لپش می‌چید، نور مهتاب پیشانی زارسین را داغ کرد. آخر ماه به چندقدمیِ او رسیده بود. پری، کوچولو هم بود، طوری که زارسین برای یک لحظه خیال کرد می‌تواند او را مثل کبوتری توی مشتش بگیرد.
دیگر زارسین هم از ناله‌های غمگین پری داشت گریه‌اش می‌گرفت و چون فکر می‌کرد پری زبان او را نمی‌فهمد، سعی کرد با اشاره‌های دست از او معذرت بخواهد، اما ناگهان پری با همان گریه‌اش به حرف آمد. شروع کرد به حرف‌‌زدن، آن هم به زبان خود زارسین: «زارسین، سرور من، من پری دریایی هستم. من توی دنیای خودمون که زیر دریاست، قرب و منزلتی داشتم. هزار تا ماهی حلواسفید و دختر ناخدا، کنیزام و کلفتام بودن، اما حالا که تو منو صید کردی، کنیز تو شدم. هر امری بفرمایی انجام می‌دم.»
و هق‌‎هق گریه‌اش بلندتر شد. زارسین که جنب پری نشسته بود، با مهربانی و دلسوزی گفت: «پری کوچولوی مهربون، اولا من کنیز نمی‌خوام، من یه ماهیگیر فقیر و زحمتکش هستم، یه زن دارم تو خونه‌م که خودش کنیزه. دوما، من نمی‌خواستم که تو بیای سر قلابم. حالا که اومدی ولت می‌کنم هر جا دلت خواس بری. اما ‌ای پری قشنگ، بگو ببینم اگه من آزادت کنم، بری مملکت خودتون، تو در عوض چی به من می‌دی؟»
پری با خوشحالی سرش را بالا آورد و گفت: «من می‌تونم هر شب مهتابی که تو به ماهیگیری بیای، جای گله‌های ماهی شوریده و راشگو رو تو دریا بهت نشون بدم که هرچی دلت خواس، از اون ماهی‌ها بگیری و دست پُر بری رو زن و بچه‌ت.»
مندلیِ زارغلوم دو انگشتش را دور کمر باریک استکان حلقه کرده و ادامه داده بود: پری به زارسین قول می‌ده که هر وقت شب‌های مهتابی اومدی دریا برای ماهیگیری، من جای گله‌های ماهی رو بهت نشون می‌دم. و زارسین هم اونو آزاد می‌کنه.
و عباسلی اندیشید که: لابد زارسین توی دلش گفت، هیچ‌کس نفهمید چرا دل زارسین گرفت. یک قطره خون دیگر که روی لب قیطانی پری مانده بود، پاک کرد و گفت: «باشه... قبوله...»
پری یک ‌بار دیگر با لبخندی به زارسین نگاه کرد و گفت: «ممنونم ماهیگیر مهربون شغاب.» و زارسین داغ شد. پری زیر نور ماه به روی زارسین خندید.
وقتی پری خندید، باد آرام شمال که از روی امواج ریز دریا می‌آمد، صورت زارسین را خنک کرد. حتما دلش هم خنک شد. وقتی پری خندید، زارسین دندان‌های ریز و صدفی او را دید، و شنید که ماه آواز شروه می‌خواند. پری باز هم خندید و باز هم زارسین آتش گرفت. پری خود را به آب زد، زارسین فقط او را نگاه می‌کرد. پری غوصی18 کرد و دَه بغلی آن‌طرف‌تر، سر از آب بیرون آورد و به زارسین گفت: «یادت باشه زارسین، من فقط تو شبای مهتابی می‌تونم بیام رو آب. هر وقت که اومدی دریا، بلندبلند داد بزن: پری دریایی! مهتاب اومد، از آب بوی گلاب اومد، ماهیگیر شغاب اومد، موقع حساب اومد. وقتی این شعر رو خوندی من میام پیشت.»
زارسین غمگین لبخندی بر لب داشت، و هیچ نگفت. فقط پری را نگاه می‌کرد که چه فرز و چاپک با دنباله‌ی نقره‌ای‌اش در آب شنا می‌کند؛ شنا که نه، می‌رقصد و دور می‌شود و دنباله‌ی کوچکش را در آب به رقص درمی‌آورد. باز هم پری خندید، و بعد باز هم زارسین سوخت. پری با خنده‌ای که زارسین را دیوانه‌تر کرد، بلندبلند گفت: «ای وای نزدیک بود یادم بره، اینو هم بدون زارسین، راز ما رو هم آدمیزاد دیگری نباید بفهمه. اگر کسی غیر از تو، اینو بفهمه که تو منو دیدی، من دیگه نمی‌تونم از زیر آب بیام بالا. به هیچ‌کس هیچ‌چیزی نگو. حالا خوب نگاه کن، این‌جایی که من غوص می‌کنم قلابتو بنداز. خداحافظ ماهیگیر مهربون.» و باز هم غوص کرد، اما دیگر از زیر آب بیرون نیامد. زارسین که انگار تمام وجودش چشم شده بود، کوشش کرد دوباره بیرون‌آمدن پری را ببیند، یا لااقل صدای بیرون‌آمدن پری را از آب بشنود، اما نشنید. هیچ صدایی را نشنید جز شلپ‌شلپ موج‌های ریز که به بدنه‌ی بلم می‌خورد و آواز شالویی19 در دوردست که بیشتر شبیه یک لیک20 بود. پری رفت و زارسین روی فَنّه سینه هنوز خیره بود به عکس ماه. وقتی پری رفت، زارسین دلش گرفت. پری دست خالی نرفته بود! وقتی پری رفت، بخش محترمی از وجود زارسین گم شد. لابد دلش بوده،‌ زیرا وقتی پری رفت، زارسین با تمام وجود احساس کرد که بلمش در عمق بیست بغلیِ دریا لِحام21 شد. پری که رفت، لابد زارسین مثل خیط سبیتی‌اش رُچو22 شد، خَلبوص23 شد.
مندلی چای شیرینش را مزمزه کرده و این‌جور قصه‌اش را دنبال کرده بود: زارسین درست همون محل، جایی که پری نشان داده بود، خیطش رو می‌اندازه می‌بینه شوریده سر کرده، پشت سر هم راشگوهای سه‌کیلویی می‌گیره و شوریده‌های درشت. ماشوه‌ش24 پر می‌شه و برمی‌گرده شغاب. از اون به بعد دیگه هر شب مهتابی که می‌رفته هداک، پری رو با آواز، صدا می‌زده و به راهنماییِ پری یه عالمه ماهی می‌گرفته و برمی‌گشته. همه‌ی ماهی‌های اضافی‌اش رو هم بار ماده‌خر «زارصفر» می‌کرده و می‌آورده بوشهر می‌فروخته. کاروبار زارسین سکه می‌شه. دیگه اصلا احتیاج به ماهیگیری نداشته، اما او هر شب مهتابی به دریا می‌رفته و با دست پر برمی‌گشته. می‌گن آخه یه شب مهتابی که زارسین قلیونش را هم با خودش برده بوده دریا، ماهی‌هاشو که به کمک پری می‌گیره، روی فَنّه سینه‌ی بلم می‌شینه به قلیون‌کشیدن و پری رو هم صدا می‌کنه میاد پیشش. و اون شب کلی با هم اختلاط می‌کنن.
و عباسلی پکی عمیق به سیگار نم‌کشیده‌اش زد و خیره به افق اندیشید: لابد وقتی زارسین پری رو صدا کرد، پری با ناز گفت: «من کار دارم زارسین، نمی‌تونم زیاد معطل بشم.» و زارسین گفت: «خیلی معطل نمی‌شی... نمی‌خوای به درد دل یه ماهیگیر خسته گوش کنی؟» پری خندید و سرخ شد و آمد روی فَنّه جنب زارسین نشست و دنباله‌ی نقره‌ای‌اش را از فَنّه آویزان کرد و دست‌های کوچک و ظریفش را زیر چانه‌اش زد و گفت: «چه دردی داری زارسین؟»
ـ درد بی‌درمون، پری مهربون.
پری خجالت کشید و لبخند زد و سر به زیر انداخت، اما بیشتر از هر وقت دیگر به حرف‌های زارسین گوش کرد. زارسین قلیان کشید و حرف زد و حرف زد؛ از خودش گفت و از خانه و زندگی‎‌اش، از زن و بچه‌اش، از شغاب و از خستگی و از مردم روی خشکی و از دلتنگی‌هایش و این‌که‌ ای کاش پری دریایی می‌توانست روی خشکی زندگی کند و یا خودش می‌توانست زیر آب به مملکت پری‌ها برود؛ و از دلش حرف زد، از دلش که در آن غیابِلی25 عظیم بود. زارسین قلیانش را کنار گذاشت و دراز کشید. به پری گفت: «حالا تو نمی‌خوای برام حرف بزنی؟» پری سر زارسین را روی پایش گذاشت و در حالی که سر او را می‌جورید، شروع کرد به قصه‌گفتن برای زارسین؛ قصه‌ی پری دریایی، قصه‌ی خودش و کنیزهایش و ماهی‌ها و صدف‌ها و همه‌‎ی جانوران زیر دریا. پری خیلی آرام حرف می‌زد؛ آن‌قدر آرام که زارسین برای شنیدن سخنان او به زحمت افتاد. اما برای زارسین مهم نبود که پری چه می‌گوید. او فقط صدای پری را دوست می‌داشت. صدای حزین و کوچک پری چشمان خسته‌ی زارسین را سنگین کرد.
وقتی زارسین بیدار شد، هوا روشن شده بود، و دیگر هیچ‌ اثری از پری نبود. لنگرش را برداشت و به طرف شغاب میداف26 کشید.
مندلی چای شیرینش را هم زده و قصه را پی گرفته بود.
از اون شب به بعد دیگر بی‌قراری زارسین بالا گرفته بود؛ مخصوصا وقتی که ماه می‌رفته و شب‌ها ظلمات و سیاه می‌شده. اوقاتش توی خونه پهلوی زن و بچه‌هاش تلخ می‌شده. و توی شغاب با هیچ‌کس حرف نمی‌زده. همه‌ش قلیون می‌کشیده و فکر می‌کرده؛ به دریا، به پری، و این‌که کی دوباره مهتاب میاد. تا این‌که می‌زنه و تو یکی از همین شبای بی‌‌مهتابِ سیاه، زارسین خیلی دلش تنگ می‌شه و می‌زنه به سرش که بره به دریا. با این‌که می‌دونسته پری فقط تو شبای مهتابی می‌تونه از دریا بیرون بیاد، ولی او خیط و قلابش رو ورمی‌داره و می‌خواد بره بیرون که بهی‌خان زنش، جلوش رو می‌گیره و باهاش دعوا می‌کنه و داد و بیداد راه می‌ندازه که: «هر شب دریا، هر شب دریا! من نمی‌دونم توی این دریا چیه که بهتر از زن و بچه‌ی آدمه؟ کسی نیست بهش بگه آخه مرد ناحسابی! الان سگ از لونه‌اش می‌ره بیرون که تو می‌ری؟ اگه برای ماهی‌گرفتنه، ما نخواستیم. اصلا ما ماهی نمی‌خوایم... جلو همه‌ی اهل محل آبرو برامون نذاشته! همه‌ی زنا سرکوفتم می‌زنن، می‌گن شُوِرِت سرواسده... دیوونه شده... عاشق شده... عاشق دریا. اصلا می‌خوام بدونم تو دریا چی هست که تو براش نه شب داری و نه روز؟!»
زارسین هم خشمش گرفته و گفته: «خیلی دلت می‌خواد بدونی تو دریا چی هست! خیلی خوب، می‌گم، من تو دریا یه پری پیدا کردم، یه پری دریایی، یه زن عینهو سرطاقه، عاشقش هم شدم، حالا هم می‌رم ببینمش.» و با همون خشم زنش رو پرت می‌کنه روی ریگ‌ها و می‌ره و می‌زنه به دریا، غافل از این‌که به پری قول داده که راز دیدن اونو به هیچ آدمیزادی نباید بگه!
و عباسلی مبهوت سقوط سنگین سرخ آفتاب، اندیشید: حتما زارسین توی تاریکی میداف می‌زد و میداف می‌زد و با خودش می‌گفت: باید ببینمش، باشه، تاریک باشه، می‌کشمش بیرون. اگه لازم باشه خودم می‌رم ته دریا، می‌رم مملکتشون. باید ببینمش!
زارسین میداف زد و رفت تا رسید به وعده‌گاه، بدون این‌که لنگر به دریا بیندازد، روی فَنّه سینه‌ی جالبوت27 ایستاد و با صدای بلند خواند: آهای پری دریایی! مهتاب اومد، از آب بوی گلاب اومد، ماهیگیر شغاب اومد، موقع حساب اومد. و منتظر ایستاد، اما دریا آرام بود و جز صدای سرخوردن میداف‌هایش از تکان بلم، هیچ صدایی را نشنید. دوباره صدا زد و منتظر ماند.
اطراف خود را با دقت و در سکوت نظر انداخت، اما جز ظلمات و صدای موج‌ها دیگر چیزی را ندید و نشنید. پس روی سوار بلم نشست و میداف زد. کمی جلوتر رفت و دوباره روی فَنّه ایستاد و این‌بار از جگر نعره زد و شعر همیشگی‌اش را خواند، اما خبری از پری نبود. در سکوتی دریایی تنها نجوای کوچک امواج کوچک‌تر بود که گوش زارسین را آزار می‌داد و صدای مهیب موجی پرهیبت، در دوردست دریا. سیاهی بود و ظلمات. ماشوه‌ی زارسین سمّاری28 می‌رفت و زارسین دل‌شکسته روی فَنّه‌ی ماشوه ایستاده، احساس کرد بلمش در مطافی دیوانه دَوَران می‌خورد. سرش گیج رفت و یک بغض بزرگ‌تر از حلقش توی گلویش مچاله شد و انگار راه نفس‌کشیدنش را گرفت، یا لااقل تنگ کرد! زارسین برای اولین‌بار معنی کلمه‌ی تنهایی را فهمید و به‌عینه دید که به اندازه‌ی یک دریای ظلمات‌بسته‌ی بی‌مهتاب تنهاست. زارسین در عمرش هرگز این‌قدر تنهایی را یکجا ندیده بود.
مندلیِ زارغلوم بقیه‌ی چایش را که دیگر یخ کرده بود، سر کشیده، تسبیحش را از جیب درآورده و بعد از سکوتی کوتاه و حزین، قصه را این‌جوری تمام کرده بود: از اون شب به بعد دیگه اگر شما پری رو دیدین، زارسین هم دیده...
عباسلی همان‌جور که به آخرین تکه‌ی آفتاب نگاه می‌کرد که در دریا غرق می‌شد، بلندبلند و با عصبانیت گفت: «زارسین احمق!... آخرش نتونستی جلو زبون تش‌گرفته‌ت رو بگیری!»
آتش سیگار عباسلی نزدیک‌های فیلتر رسیده بود که ناگهان احساس کرد خیط بزرگ سبیتی‌اش تکان خورد. اول باور نکرد، اما دوباره... و این‌بار محکم‌تر خیط تکانی غیر عادی خورد. عباسلی ته‌سیگارش را با شتاب توی دریا انداخت. جمع‌و‌جور شد و تمام شش‌دانگ حواسش را داد به خیط. با هر دو دست خیط را کمی شل کرد. عباسلی درست حدس زده بود، خیط نوکی محکم خورد. بیخ بازوی عباسلی درد گرفت، جرقه‌ای مثل برق‌گرفتگی دلش را به لرزه انداخت، انگار ستاره‌ای توی سینه‌اش پرید. مطافی توی دلش زنده شد و پیچید. سرانجام خیط بزرگ عباسلی هم نوک خورد. تکانی محکم خورد؛ درست مثل تکان خیط زارسین در آن شب کذایی.   |
 
پی‌نویس‌ها:
1 ـ مسجدی قدیمی در مرکز شهر بوشهر که زایر خضرخان اهرمی ملقب به «امیر اسلام» و از مبارزان جنوب در نبرد علیه نیروهای انگلیس، آن را به احترام مادرش، «پیرزن» نام نهاد و وقف کرد. همشهریان زایر خضرخان، او را «بچه‌ی پیرزن» هم می‌خواندند. این مسجد بعد از انقلاب اسلامی به «فاطمه زهرا» تغییر نام داد، اما برخی هنوز آن را به همان «مسجد پیرزن» می‌نامند. (بندر و دریا)‌ 
2 ـ مید (بر وزن صید): نوعی ماهی کوچک و نامرغوب.
3 ـ گیاهی است خودرو با برگ‌های سوزنی و شورمزه که در شوره‌زار می‌روید. در جنوب بیشتر با کشک می‌خورند.
4 ـ عاصی شدن. معمولا به کسی گفته می‌شود که عاشق شده باشد. «فلانی سرواسده»؛ یعنی زیر سرش بلند شده. جایی که عشق معنی «عصیان» می‌دهد.
5 ـ نوعی ماهی درشت دریای جنوب.
6 ـ نوعی ماهی درشت و مرغوب دریای جنوب.
7 ـ ماهی درشت و مرغوبی است در جنوب. اصل عربی آن، «حامور» است.
8 ـ تپه‌ای صخره‌ای در ساحل شهر بوشهر که محل قرار عاشقان قدیمی بوده است.
9 ـ خیط (بر وزن بیت): نخ، به‌خصوص نخی که به قلاب بسته شود.
10 ـ قایق.
11 ـ در بوشهر، صید ماهی به تناسب ابزار صید، اسامی مختلف دارد. ازجمله، هالچ، هلیو، سُکار، کاروف و بالاخره صید با غیط و قلاب را «هَداک» می‌نامند.
12 ـ گسار (بر وزن نجار): سنگ‌های تیره‌رنگ دریا که صدف‌های چسبیده به آن، سنگ را سخت و تیز و تیغ‌دار کرده است.
13 ـ فَنّه: بر عرشه‌ی قایق و موتور لنج، سکویی تعبیه می‌شود به نام فَنّه.
14 ـ غُوی (بر وزن جُوی): دریای عمیق، آب‌های دور از ساحل.
15 ـ مُطاف: این واژه عربی است و در اصل باید با فتح «میم» باشد. و آن به معنی جا و یا چیزی که گرد آن گردش کنند. اما در اصطلاح دریانوردان جنوب، به نقطه‌ای از دریا گویند که آب حول محوری به سرعت می‌چرخد. = گرداب، در جنوب استان بوشهر، در ناحیه‌ای نزدیک بندر صیادی دَیّر، مُطافی وجود دارد که کشتی‌‌ها و قایق‌های متعددی را بلعیده است! مُطاف، همچنان که دَوَران دارد، چنان‌چه شیئی در دایره‌اش قرار گیرد، آن را به دور خود چرخانده و فرو می‌برد. گویا مرکز مُطاف، حفره‌ی ژرفی است که به اعماق ناشناخته‌ی دریا مرتبط می‌شود.
16 ـ تردید در شروع حرکت و یا انجام کاری. مسافتی را منزل به منزل طی‌کردن.
17 ـ لُنگی است در طرح‌ها و رنگ‌های متنوع که بیشتر به دور سر پیچند. و به جای دستمال و بقچه و کیسه نیز از آن استفاده می‌کنند.
18 ـ غوص: با شیرجه به عمق آب رفتن.
19 ـ نوعی پرنده‌ی سفیدرنگِ دریایی.
20 ـ صدای جیغ‌واره‌ای است که زنان به هنگام عزا و عذاب می‌زنند.
21 ـ به گِل نشستن کشتی.
22 ـ درهم‌پیچیده و سردرگم. بیشتر در مورد نخ و طناب گویند.
23 ـ خَلبوص (بر وزن مخصوص): آشفته و درهم‌پیچیده. بیشتر به نخ و طناب و به‌خصوص خیط ماهیگیریِ پیچیده و سردرگم‌شده می‌گویند.
24 ـ قایق، بلم.
25 ـ هوای طوفانیِ همراه با ابر و باران. آشفته.
26 ـ میداف (بر وزن نی‌باف): اصل آن عربی است: «مجداف»، به معنی پاروی قایق.
27 ـ قایق، بلم.
28 ـ هر گاه کشتی و قایق بدون لنگر و یا وصل‌بودن به جایی بر روی آب از خود حرکتی نداشته باشد و همراه با تکان موج حرکت کند، کشتی و یا قایق، سمّاری قرار دارد و یا سِمّر است. سمّر، اسم فاعل سمّاری است.
۲۴ مهر ۱۴۰۰ ۱۰:۳۳
کد خبر : ۵۵,۷۴۷

ارسال نظرات

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید